امام علی (علیه السلام):
وَإنَّ هاهُنا لَعِلْماً جَمّاً ـ وأشارَ إلَی صَدْرِهِ ـ ولَکِنَّ طُلّابَهُ یَسِیرٌ، وعَنْ قَلیلٍ یَنْدَمُونَ لَوْ فَقَدُونِي.
در این‌جا ـ اشاره به سینۀ مبارکش ـ دانشی فراوان است؛ اما جویندگان آن اندک‌اند و به زودی پشیمان شوند؛ آن گاه که مرا از دست دهند.

Imam put his hand on his chest saying: there is a super abundant knowledge here, but there is scarce acquisitive. People will be repent when I die.

میزان الحکمه، ح 1070

در ماه رمضان مسأله‌تان غصه‌های دل امیرالمؤمنین(ع) باشد. علی که درفضائل ومناقب بی همتاست ،درمیان مردم جاهل ،غریب است وکسی" قدر" علی رانمی داند و مورد ظلم واقع می شود . اول مظلوم عالم چه درزمانی که خانه اش مورد هجوم خفاشان قرارگرفت وفاطمه اش را ازوی گرفت ،ودستهای فاتح خیبررابسته وکشان کشان به مسجدبردندتابزروربیعت بگیرند وچه در۲۵ سال سکوت که به تعبیرخودمولا، استخوان درگلو وخاردرچشم ،جهالت وظلم اطرافیان راتحمل کرد وچه دردوران کوتاه خلافتش که کمربه جنگ بامولابستندوجمل ونهروان وصفین راراه انداختندوچه درزمانی که درمحراب عبادت فرقش شکافته شد...

چرا خداوند شب قدر را شب شهادت علی(ع) قرار داده است؟ برای اینکه با علی(ع) به درِ خانه خدا برویم ...

بشنوید، ای گدایان خانه علی، یا علی ...

بخوانید، کسی غیر از چاه نشنود!

میثم تمّار داستانی دارد از غربت علی که داستانی شنیدنی و پر از سوز است. میثم می‌گوید: یک شب در نیمه‌های شب دیدم امیرالمؤمنین علیه‌السلام دارد تنهایی در نخلستان‌های اطراف کوفه قدم می‌زند. دنبال آقای خودم راه افتادم؛ گفتم مبادا آقایمان را محاصره کنند؛ مبادا حضرت را ترور کنند.

میثم از نیروهای شرطة الخمیس بود؛ یعنی جزو محافظین مخصوص و هم قسم‌های حضرت بود.

می‌گوید: من هم به دنبال حضرت راه افتادم. حضرت صدای پای من را شنید و برگشت. فرمود: کیست در تاریکی دنبال من می‌آید؟ میثم می‌گوید: جلو رفتم و خودم را معرفی کردم. آقا فرمود: چرا دنبال من می‌آیی؟ عرضه داشتم: یا امیرالمؤمنین دیدم تنها هستید؛ در این تنهایی نگران جانِ شما بودم. حضرت چند قدمی با من راه رفتند. ایستادند و دو رکعت نماز خواندند. بعد خطی جلوی پای من کشیدند و فرمودند: میثم از اینجا دیگر جلوتر نیا، می‌خواهم تنها باشم.

می‌گوید: وقتی حضرت حرکت کردند و رفتند به امر حضرت ایستادم ولی دوباره در دلم آشوب شد و نگرانی و ترس از جان مولایم سراغم آمد. از خط عبور کردم و دنبال حضرت راه افتادم. دیدم حضرت سر مبارک را تا سینه در چاه فرو برده‌اند و مشغول سخن گفتن هستند. من از صحبت‌های حضرت چیزی نشنیدم.

حضرت متوجه شدند و فرمودند: کیستی؟ گفتم: میثم هستم. آقا فرمودند: میثم مگر نگفته بودم از خط جلوتر نیایی؟ گفتم: آقا آخر در این تاریکی شب و با وجود دشمنان، چطور شما را تنها بگذارم؟

امّا اینجا علی سؤالی غریبانه از میثم پرسیدند.

پرسیدند: میثم؛ آیا شنیدی که من با چاه چه می‌گفتم؟

عرض کردم: خیر مولای من.

آقا خیالش راحت شد...

 درمحراب شهادت ندای "فزت ورب الکعبه" علی اوج مظلویت وغربتش بود ....

وهنوزمولاامیرالمؤمنین مظلوم وغریب  است چراکه هنوزجهالت هست...

 وهنوزخفاشان جولان می دهند ....